تبلیغات اینترنتیclose
تنهایی ( رسول نجفیان)
پیچک ( رسول نجفیان)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ جمعه 10 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

تنهایی

 

 

 

دوستانم رفتند
 تک و تنها ماندم
 من با مردم شهر
من با مشد اسمال
قهوه چی گذر مدرسه مان
درد خود را زین پس
 با چه کس گویم باز ؟
 نان و انگورم را
با که تقسیم کنم ؟
دور از شانه دوست
در کجا افشانم
اشک چشمان پر آوزم را ؟
 ای ... ای مرد تک کوچه ی من
ای ... ای آنکه ز شب باخبری
ز چه این گونه تب آلوده و فرد
خسته از کاوش راهی به سحر
در گریبانت سر
 می روی و می گریی؟
صبح را می باید
با همین مردم وشبخت نمودن آغاز
 با همین مشد اسمال
قهوه چی گذر مدرسه مان
با علی میکانیک
با حسن گلگیر ساز
با کارگرهای زبده آرداش خان
 یا همین کل ممد
که همه باغش را
 در چند جعبه تو در تو
راهی میدان کرد ست
به کجا سرگردان
 سوی من پر بگشا
من خوب آگاهم
 که سرانجام محبت مرگ است
مرگ در تنهایی
 مرگ در آغوش
لاله های گلگون
 مرگ بر روی صلیب
یک صلیب بی دست
 سوی من پر بگشا
درد این تنهایی کشت مرا
سوی من پر بگشا

 

 رسول نجفیان

برچسب ها : ,

موضوع : تنهایی, | بازديد : 441