تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( رسول نجفیان)
پیچک ( رسول نجفیان)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ جمعه 10 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

ماریا

 

 

 

ماریا
 بنواز آهنگهای خفته را
بنواز
آنان چگونه فرشتگان زمینی را
انکار می کنند
 ماریا
 آنگاه که تو
با پنجه های نوازشگرت
 آهنگهای خفته را
به پرواز می خوانی
و
 مرا به بهشتی برتر از بهشت او
 ماریا
تو در جنین پنجه هایت
 کدامین مسیح را خواهی پرورد ؟
 تا با آوایی خوش
خلق را به نهایت مهربانی فراخواند
ماریا
ای هزاران سرشت همنامت
خفته در تو
 بنواز
 بنواز آهنگهای خفته را
 تولدی دیگر
 آنگاه که پنجه هایت
سر می دهند
 آواهای آسمانی را
 یاسها همسرایی می کنند
 و با ضرباهنگ نسیم تو
 بشارت می دهند
 ور جاودانگی عشق را
 بنواز
 ماریا
بنواز آهنگهای خفته را بنواز

  

 

رسول نجفیان

برچسب ها : ,

موضوع : ماریا , | بازديد : 466

نوشته شده در تاريخ جمعه 10 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

تنهایی

 

 

 

دوستانم رفتند
 تک و تنها ماندم
 من با مردم شهر
من با مشد اسمال
قهوه چی گذر مدرسه مان
درد خود را زین پس
 با چه کس گویم باز ؟
 نان و انگورم را
با که تقسیم کنم ؟
دور از شانه دوست
در کجا افشانم
اشک چشمان پر آوزم را ؟
 ای ... ای مرد تک کوچه ی من
ای ... ای آنکه ز شب باخبری
ز چه این گونه تب آلوده و فرد
خسته از کاوش راهی به سحر
در گریبانت سر
 می روی و می گریی؟
صبح را می باید
با همین مردم وشبخت نمودن آغاز
 با همین مشد اسمال
قهوه چی گذر مدرسه مان
با علی میکانیک
با حسن گلگیر ساز
با کارگرهای زبده آرداش خان
 یا همین کل ممد
که همه باغش را
 در چند جعبه تو در تو
راهی میدان کرد ست
به کجا سرگردان
 سوی من پر بگشا
من خوب آگاهم
 که سرانجام محبت مرگ است
مرگ در تنهایی
 مرگ در آغوش
لاله های گلگون
 مرگ بر روی صلیب
یک صلیب بی دست
 سوی من پر بگشا
درد این تنهایی کشت مرا
سوی من پر بگشا

 

 رسول نجفیان

برچسب ها : ,

موضوع : تنهایی, | بازديد : 442

نوشته شده در تاريخ جمعه 10 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

یاس های سپید

 

 

 

هر بامدادگاه
با یاد روی تو
 گلهای یاس را
 پرواز می دهم
 به شهر فرشتگان
تو یک فرشته ای
 که تنها میان جمع
افتاده ای به بند
تنهایی ترا
دیشب کبوتری
از پشت شیشه های اتاق محقرم
فریاد کرد و رفت
 ای دستهای تو سرشار از خدا
ای چشمهای تو لبریز رنجها
برخیز و بال خویش
 بگشای سوی عشق
 که در آن دیار پاک
یک خسته دگر در انتظار توست

 

 

رسول نجفیان

برچسب ها : ,

موضوع : یاسهای سپید , | بازديد : 435

نوشته شده در تاريخ جمعه 10 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مرگ

 

 

 مرگ مرگ
ای رهاننده
 دلم برای همه تنگ خواهدشد
 دلم برای انگشتانم
 که یک اندیشه بی حوصله را در چنگهایشان می فشارند
 تنگ خواهد شد
همیشه باید رفت
 همیشه باید رفت
و سرانجام یک چیز را باید
 برای آخرین بار دید
دلم برای مادرم تنگ خواهد شد
دلم برای مش اسمال تنگ خواهد شد
 زمان ایستاده است
 زمان آن جا در انتهای سرسرای شب ایستاده است
 و این منم که می گذرم
 می روم در سیمای یک جسم
و شاید روزی باد
 غبارم را
همراه خود
به سوی کوچه هایت بازگرداند
باید همه چیز را باور کرد
عزیزانم را در خاک پنهان می کنم
تا بوی تعفنشان آزارم ندهد
این چشمان نگران مادرم نیز
روزی در خاک خواهد گندید
باید همه چیز را باورکرد
عطر گل ها
چه یم تواند باشد
چرا توجیه بوی تعفن خاک ؟
من دیگر همه کرم ها را در ژرفنای خخاک می بینم
که از گوشت های گندیده بدنم
چگونهکنسرو می سازند
 و ریشه گل ها را
 از لاشه فاسدم
خود را معطر می کنند

  

 

رسول نجفیان

برچسب ها : ,

موضوع : مرگ , | بازديد : 2049

نوشته شده در تاريخ جمعه 10 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

تسلیت

 

 

 

دیگر کدام نسیم نوازشگر
 به لاله های داغدار
تسلیت خواهد گفت ؟
ایا کسی چراغ خواهد آورد ؟
تا آنان خویشتن خویش را در اینه ها بنگرند
و یادشان بیاید
 یادشان
 که شب در آستین خویش
چیزی جز مسخ نداشت

  

 

رسول نجفیان

برچسب ها : ,

موضوع : تسلیت , | بازديد : 442

نوشته شده در تاريخ جمعه 10 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

شبهای گلوبندک

 

 

شبهای گلوبندک چه ناتمومه
 همه کنار هم تو قهوه خونه
یه استکان چایی از دست صادق
خستگی کارو از تن می رونه
 گپ زدنای تلخ با کل محمد
از بی وفایی دوره زمونه
آه غم مشتی تو دود سیگار
از اون ته های دل به آسمونه
شهرا می شه آباد با دستای ما
 چه جاده ها می سازیم چه قدرا خونه
 نصیب مون اما از این همه هیچ
 نه خونه ای داریم و نه آشیونه
 غریب و تو غربت دور از ولایت
 شعریه که صادق همش می خونه
واسه زن و فرزند دلا شده تنگ
 از دوری شون پنهون اشکها روونه
 به زیر لب پرسید یکی با حسرت
از ماها چی بعدها می خواد بمونه
جواب دادش یاور کی گفته دنیا
 به کام ما این جور تلخ باید بمونه
این شبای سرد چله بزرگه
با همه یلداییش باز بی دوومه
 شبهای گلوبندک چه ناتمومه
 همه کنار هم تو قهوه خونه
یه استکان چایی از دست صادق
خستگی کار رو از تن می رونه

 

 

رسول نجفیان

برچسب ها : ,

موضوع : شب های گلوبندک, | بازديد : 712

نوشته شده در تاريخ جمعه 10 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

آهوی زخمی

 

 

 

آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا می فتدا
آهوان رفتند در خون به خدنگ رها 
دشت بی یاران وایم چو دوزخ بودا
آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا
 مانده او تنها تنها ز پا می فتدا
تیر زهر آگین بر پا شده است و رها
 از دلش اما بنگر چه خون می چکدا
تیغ دشمن نوش بگذار هزاران شودا
وای از آن خاری کز یار بر دل خلدا
 آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا می فتدا
 پای رفتن نیست دیگر به کجا رودا
کو سرای دوست که او سر نهدا
 عشق و هجرانی وایش چه ها می کشدا
بر لبش لبخند در دل چه خون می خوردا
 آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا
 مانده او تنها تنها ز پا می فتدا
 چشمه بی آهو زین پس چه تشنه بودا
دشت بی آهو وایم چه طوفان شودا
 آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا
 مانده او تنها تنها ز پا می فتدا

 

 

 

رسول نجفیان

برچسب ها : ,

موضوع : آهوی زخمی, | بازديد : 628

نوشته شده در تاريخ جمعه 10 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بی بی جان

 

 

 

چایی رو زود دم کن بی بی جان
قلیونو علم کن بی بی جان
سید بابا از راه می رسه چه خسته
دلش از نامردمی ها شکسته
 بی بی جان جانم بی بی جان
تنها کس بی کسه شی بی بی جان
 عزیز و هم نفسه شی بی بی جان
سید بابا از راه می رسه چه خسته
دلش از نامردمی ها شکسته
 بی بی جان جانم بی بی جان
دستا چروکیده ولی مهربون
 چشما خسته اما چه قدر هم زبون
مونده پای اون درگاهی بی بی جان
بازم اون دو جفت دمپایی بی بی جان
سید بابا از راه می رسه چه خسته
دلش از نامردمی ها شکسته
 بی بی جان جانم بی بی جان

 

 

 

رسول نجفیان

برچسب ها : ,

موضوع : بی بی جان , | بازديد : 2633

نوشته شده در تاريخ جمعه 10 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مثل یک لبخند

 

 

 

 ندونستم موقدرش در کنارم
 ولی حالا که رفته بی قرارم
نخندیدم دمی بر روی ماهش
 چه سود کنون به خاکش اشکبارم
 ندید از من خوشی من هم پس از او
 ندیدم روی خوش از روزگارم
شدم تنها به غربت ها فراموش
خدا رحمی بکن بر حال زارم
پشیمونم ولی هیهات دیر است
 حلالم کن که ما هم رهسپارم

 

 

 

 رسول نجفیان

برچسب ها : ,

موضوع : مثل یک لبخند , | بازديد : 575

نوشته شده در تاريخ جمعه 10 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

رسم زمونه

 

 

عجب رسمیه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
 میرن آدما‚ از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا می مونه
کجاست اون کوچه ‚ چی شد اون خونه
 آدماش کجان خدا می دونه
بوته ی یاس باباجون هنوز
 گوشه ی باغچه توی گلدون
عطرش پیچیده تا هفت تا خونه
 خودش کجاهاست خدا می دونه
 میرن آدما ‚ از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا می مونه
تسبیح و مهر بی بی جون هنوز
گوشه ی طاقچه توی ایوونه
 خودش کجاهاست خدا می دونه
 خودش کجاهاست خدا می دونه
میرن آدما از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا می مونه
پرسید زیر لب یکی با حسرت
پرسید زیر لب یکی با حسرت
 از ماها بعد ها چه یادگاری
 می خواد بمونه خدا می دونه
 میرن آدما از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا می مونه
 میرن آدما از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا می مونه

 

رسول نجفیان

برچسب ها : ,

موضوع : رسم زمونه , | بازديد : 488

صفحه قبل 1 صفحه بعد